تبليغاتX
هزار و يك شب ديگر
حقايقي بر مبناي خيالات، خيالاتي بر مبناي حقيقت
 هيچگاه نفهميدم

هيچگاه نفهميدم پيروزي در لياقت است... يا لياقت در پيروزي.

هرگز نفهميدم توانگري در شرافت است يا شرافت در توانگري.

هرگز نفهميدم خواستن،‌توانستن است ... يا توانستن خواستن.

كاش ميفهميدم حريص پولدار ميشود يا پولدار حريص.

هرگز نفهميدم بي تفاوتي آرامش است يا آرامش بي تفاوتي.

هركه بامش بيش برفش بيشتر ... يا هركه برفش بيش بامش بيشتر؟

هيچگاه نفهميدم آنان كه مذهبي ترند فقير ترند، يا آنانكه فقيرترند مذهبي تر.

كاش ميفهميدم در اين ايام خالي از نيكي و پاكي، انسان خداگونه اي در تبعيد است،‌يا، خدا انسانگونه اي در تبعيد؟؟؟

هيچگاه نفهميدم براي مسلمانان موسيقي حرام است يا براي يك موسيقي دان اسلام حرام است.

هيچگاه نفهميدم "فلان مذهب" در خطر است يا خطر در "فلان مذهب".

دين، اسلام است ... يا اسلام، دين است؟

هرگز نفهميدم ما از خداييم يا خدا از ما.

كاش ميفهميدم خداوند زن را از مرد آفريد، يا مرد خدا را از زن آفريد!

كاش ميدانستم در اين دنياي پر از گناه، گناه در انساني نفوذ ميكند كه خدا را فراموش كرده، يا خدا در انساني نفوذ ميكند كه گناه را فراموش كرده!

كاش ميفهميدم انسانهاي خوب جامعه ي خوب ميسازند يا جامعه ي خوب انسانهاي خوب ميسازد.

هيچگاه نفهميدم دموكراسي در غرب است يا غرب در دموكراسي.

هرگز نفهميدم طرفداران ديكتاتوري تندرو اند يا تندرويان طرفدار ديكتاتوري.

هيچگاه نفهميدم براي انديشه بايد جنگيد يا براي جنگ بايد انديشيد.

هيچگاه نفهميدم حاكم اگر ظلم كند ميميرد يا ... ظالم اگر حكم كند ميميرد.

هرگز نفهميدم اظهار عجز پيش ستم پيشه ابلهيست... يا ستم پيشگي پيش عاجز ابلهيست.

كاش ميفهميدم از ابتداي تاريخ بشريت، اعتراض حق انسان است، يا حق اعتراض انسان است.

.

.

هرگز نفهميدم در ايام باستان، ايرانيان، در ايران شرافت داشتند،‌يا، ايرانيان ِ با شرافت، ايران را داشتند...

 

پاينده باشيد.

|+| نوشته‌ي فرد نقال در سه شنبه 17 آبان1390  |
 يك متر پارچه ناقابل

با خودش فكر كرد: اگه قرار بود كسي در مسابقه ي تنها ترين ادم روي كره ي زمين نفر اول بشه، اون من بودم...

اين احساس رو هر روز و هر روز در دل داشت. انگار كه تو تمام جمع ها تنها بود.تنها كسي كه يه مقدار بيشتر از بقيه آدمهاي دور و برش دركش كرده بود شوهرش بود. شايد واسه همين بود كه بخاطر شوهرش حاضر شده بود از خانواده اش دور بمونه. حتي بعد از روزي كه مادر شوهرش باهاش شرط گذاشت هم جوابش مثبت بود و تغيير راي نداد... اون روز رو خوب به خاطر مياورد. بخصوص الان كه به عشقش رسيده بود و آبها از آسياب افتاده بود:

دل تو دلش نبود. ميخواست با مادر دوست پسرش ملاقات داشته باشه. نمي دونست قراره چه حرف هايي رد و بدل بشه. آخرين باري كه رفته بود خونشون احساس ميكرد با ازدواجشون موافقه. برعكس خانواده خودش كه از همه نظر مخالف بودند. ميگفتند: پسره خانوادش مذهبي اند...  و خلاصه انواع محدوديتها و مخالفتها. اما اون فقط به يك چيز دل گرم بود. اونم وجدان و روح پاك پسر بود. خوب به خاطر مياورد اولين باري رو كه نگاهشون به هم گره خورد. انگار سالهاست همو ميشناسند و انگار به يك آشناي قديمي رسيدند. اين بود كه اسمشو ميشد عشق گذاشت. ولي درد موقعيه كه با وجود سواد و فهم و شعوري كه داري٬ به واسطه ي فرهنگ نخ نما و تخمي ايراني ، بايد مثل بچه هاي پيش دبستاني از مامان جون و بابا جونت اجازه بگيري كه بذارن با اون فرد ازدواج كني. اگه دختر باشي هم كه ديگه بدتر، بايد هرطور شده پدرتو راضي كني چون محضر بدون پدر خطبه نميخونه مگر اينكه بري دادگاه و براي پدرت احضاريه بفرستي! اون وقت وقتي ازدواج ميكني ديگه روت نميشه برگردي . بگي بابا غلط كردم. بابا بخدا حق داشتم ولي شما بيا و بگذر. .. چون ديگه شمشيرتو كشيدي. و بقولي آب رفته به جوي باز نميگردد...اون روز كه قرار داشت مادر پسر رو ببينه تو اين فكرا بود كه گوشيش زنگ خورد. مادر پشت خط بود و ميگفت: من رسيدم پارك دانشجو. كجا هستي بيام؟...

وقتي كه رسيد و نشست بعد از يك مشت حرف باسمه اي و كليشه ، گفت كه قرار آن روز به يك قصد و نيت بوده. و آن اينكه از او خواسته اي دارد كه تنها شرط و در اصل نگراني اوست. آنهم از اين قرار كه: نزد فاميل هاي ما همين گونه كه بيرون هستي(يعني با همين مانتو و روسري و خلاصه با حجاب) باشي. اين موضوع را طوري بيان كرد كه انگار نه انگار حجاب مانتو و روسري دختر اجباري است! و انگار نه انگار كه اگر نيروي پليس در خيابان ها نبود و او از ترس بازداشت و محكوم شدن به شلاق ترسي نداشت، اين پوشش را براي خود برنميگزيد.

اين را كه شنيد، همزمان چند احساس به او هجوم آورد. احساس درماندگي. درمانده از اينكه خانواده اش به شدت با اين ازدواج مخالف بودند. درمانده از اينكه عاشق پسر بود و نمي توانست يك مانع ديگر به موانع خود اضافه كند. احساس نا ديده گرفته شدن و درك نشدن. احساس بي ارزش و بي مقدار شمرده شدنش نسبت به آنچه واقعا هست. احساس تنهايي لعنتي كه هيچ وقت ولش نميكرد و حالا به نهايت رسيده بود. و اين احساس كه در اصل انگار همين تنهايي بود كه او را به درد عشق گرفتار كرده بود. به ايثار و گذشت بخاطر عشق اعتقاد داشت و امتحان خود را تا آن لحظه پس داده بود ولي چنين درخواستي را به گذشت مربوط نميديد. چون اين بار روي حيثيتش و روي شخصيتش پا گذاشته شده بود. مادري كه هميشه جلوي پسرش ادعا ميكرد با انتخابهاي پسرش هيچ مشكلي ندارد، حال امده بود و به عروس اينده اش ميگفت به چه شرطي با ازدواجشان مخالفت نخواهد كرد و در اصل به چه شرطي به خواستگاري او خواهد امد!! دختر احساس ميكرد خدا در ان لحظه رويش را از او برگردانده تا وقتي به شيطان سجده ميكند،‌نبيند! در صورتي كه ان لحظه بيش از لحظات ديگر در زندگي اش به دلگرمي خدا محتاج بود. دلگرمي اي كه حضورش را به ندرت احساس ميكرد. او به حضور خدا نياز داشت تا بتواند به اين درخواست نه بگويد. اما هرچه در دلش رجوع كرد حضوري از خدا احساس نكرد! بلكه ندايي ميشنيد كه ميگفت: خود را فراموش كن و به ميل عرف، عرفي كه ميخواهي واردش بشوي!،‌زندگي كن. و اين ندا در گوش انسانها، هزار و يك گناه آنها را در طول زندگي شان توجيه ميكند. احساس... احساس غريب بي كسي. تحقيرهاي پدر و مادرش را مبني بر قصد ازدواجش با ان پسر در نظر اورد. با خود گفت: اگر عشقم هم بابت انتخاب من از جانب خانواده اش توهين و تحقير بشنود چه؟ و آن لحظه بود كه احساس دلشكستگي كرد. يا بايد به خدا توكل ميكرد و دلگرم از نور او در زندگي اش، پاسخي ميداد كه واقعا مايه آرامش دروني او بود و هيچ بخشي از وجودش را و شخصيتش را نفي نميكرد، و يا بايد بر هجوم تمام اين احساس هاي منفي خوش آمد ميگفت و عقب نشيني ميكرد و پاسخي ميداد كه مثل يك سلول سرطاني در كالبد روحش و روابطش رخنه كرده، و روز بروز رشد ميكرد،... و داد! آري، پاسخ مثبت داد و از آن لحظه و از آن روز هرگز نتوانست احساس خوش آيندي در روابطش با خانواده شوهرش داشته باشد. حتي اين احساس ناخوشايند گريبان شوهرش را نيز در مواقعي كه در جمع آنها بودند و بايد به آنها لبخندهاي ابلهانه و كاذب ميزد، ميگرفت. بله،‌اين پاسخ مثبت دقيقا لحظه اي بود كه شيطان توانست در وجود او رخنه كند. آنهم با توجيه اينكه : دارم براي خواسته قلبي ام مبارزه ميكنم... يا: بخاطر عشقم از خودم گذشتم... يا اينكه: نميتوانستم بگويم نه، و يك مانع ديگر به موانع سر راهم براي ازدواج با عشقم اضافه كنم.

حال كه در خلوت خود نشسته بود ميفهميد كه آن روز چه پوچ و باطل انديشيده بود. و سه بار به مادر شوهرش قول داده بود كه هرگز آن چيزي را كه هست به خانواده ي او نشان نخواهد داد. گويي عيبي بزرگ داشت و بايد مخفي ميكرد و آنروز سه بار قول داده بود كه اين عيب را از وقتي با پسر او ازدواج ميكند مخفي كند.

بلند شد و آبي به دست و رويش زد. وقتي به آينه نگاه ميكرد گريه اش ميگرفت ولي نميدانست چرا. چرا هميشه جلوي آينه در حالي كه به چشمان خود زل ميزد گريه ميكرد. هيچ وقت از كسي نپرسيده بود كه آيا بقيه هم همين گونه اند يا نه؟! هميشه تا جابي كه ميتوانست گريه نميكرد. ولي همين كه جلوي آينه مي ايستاد و به چشمان معصومش نگاه ميكرد، بغضش ميتركيد و دقايقي جلوي آينه مي ايستاد و گريه ميكرد. انگار كه در چشمانش راحت تر ميتوانست نداي قلب خود را بخواند و با وجدانش صحبت كند و فرشته ي راستش را ببيند كه به او دلداري ميدهد...

وقتي دلش از غصه خالي شد گفت: امشب نشان ميدهم. نشان ميدهم كه آن ابلهي كه فكر ميكنند نيستم. خسته شدم از بس خود را نفي كردم. دلم براي خودم بودن تنگ شده. اي كاش مادرم ايران بود. اي كاش ميتوانستيم هرچه سريع تر بريم. بريم جايي كه محدوديتي نيست. همه احترام است و آزادي. حداقل دغدغه ي ذهني ام چيزهاي مهم تر ميشد. ميرفتيم جايي كه آدم ها بجاي مبارزه براي حقوق از دست رفته شان،‌براي خواسته هاي ماديشان مي جنگند. ميرفتيم جايي كه ادم هايي به اين فكر ميكنند كه در كدام سازمان كارهاي خيريه انجام دهندو افسوس نميخورند از اينكه خودشان محتاج كمك هاي كشور هاي ديگرند براي نجات آنها از اين فرهنگ. و از اين قوم...

اشك هايش را پاك كرد و تصميم گرفت آْن شب جبران كند. تمام چيزهايي را كه فكر ميكرد درشان گند زده و راه رو كج رفته. با خود گفت: امشب وقتي داماد اومد قسمت زنونه نشون ميدم كه كي هستم.

.

.

عروس آرايشش نه تنها بد نبود كه خوب هم نبود.مطابق معمول زننده و زشت. با خود گفت: اينها انقدر محدودند كه همه ي آرايشهاي نكرده شان را توي يه عروسي جبران ميكنن. همه لباس هاي رنگي پوشيده بودند. شايد چون بيرون از آن مجلس لباس اجباري شان چادر مشكي بود. با اينكه مهماني شب بود هيچ يك مشكي نپوشيده بود حتي آنها كه مسن بودند. شايد از ۲۰۰ نفر مهمان زن، ۲ يا ۳ نفر مشكي پوشيده بودند.

مادر شوهرش شاد بود و مدام اشاره ميكرد كه بيا برقص. اما او نشسته بود و منتظر بود شوهرش را در تلويزيوني كه در قسمت زنانه گذاشته بودند و مردها را از قسمت مردونه نشون ميداد ببيند. برايش اينجور عروسي ها معمول نبود و به نظرش مضحك مي آمد. ياد دوران كودكي اش مي افتاد كه برادرش كفتر هاي نر را از ماده ها جدا ميكرد كه زياد تخم نگذارند و ضعيف نشوند. بعلاوه كه دوست داشت شوهرش كنارش بود و كنار زنهاي غريبه و مادر شوهرش ننشسته بود! ناگهان يك خانمي آمد دور ميزها چرخيد و گفت  آقا داماد تشريف آوردند، كه يكدفعه همه زنهاي مجلس منهاي ۷ - ۸ نفر سراسيمه چادر  نمازهايشان را برداشتند كه سر بگيرند. اين لحظه احساس كرد قلبش دارد ميزند بيرون. بدنش لمس و سست شده بود. هر لحظه منتظر بود سكته كند! با خودش قرار گذاشته بود هر اتفاقي هم كه افتاد روسري سرش نكند. دست ها و پاهايش يخ كرده بود و رنگش پريده بود. سرش ناگهان شروع كرد تير زدن. ياد مادرش افتاد كه روز خواستگاري دقيقا همين حالت را داشت و انقدر مضطرب بود كه تا لحظه اي كه آنها آمدند نمي توانست حرف بزند. به ياد داشت كه اولين جلسه خواستگاري اصلا خوب نبود و برخوردها بسيار سرد بود. آن روز تنها روزي بود كه دلش براي مادرشوهرش سوخته بود چون ميديد با ذوق و شوق آمد ولي مادرش يكي دو كلمه بيشتر با او حرف نزد و طوري برخورد كرد كه با خودش قرار گذاشته بود. سرد و بي تفاوت.

حالا خودش وسط جمعي غريبه و غريب(!) نشسته بود و صداي ضربان قلبش را ميشنيد. در آن لحظات كه احساس سكته بهش دست داده بود مادر شوهرش رد شد و گفت: داماد اومد. دخترك هم ناخودآگاه گفت :آهان. طوري كه انگار نميدانست داماد داره مياد دستشو به سمت روسري اش دراز كرد. لحظاتي مكث كرد. داماد و عروس وارد شده بودند. داماد - و - عروس. چون براي او عروس مهم نبود كه بگويد عروس- و -داماد. بلكه اين داماد بود كه مهم بود. نه تنها براي او كه براي تمام زنان آن جمع. اين داماد و دامادها بودند كه آنها را مجاب كرده بودند بخاطر زن بودن تحريك آميز و گناه بر انگيزند و نه تنها بايد بدن كه سرشان را نيز بپوشانند. انگار كانون انسانيت و بشريت همين دامادها بودند. آري دامادها در اين خانواده نقطه عطف بودند و مجلسي شاد و رنگارنگ را تبديل ميكردند به مجلسي سياه و يخ بسته كه همه زنان روي صندلي هايشان مي نشينند و نمي رقصند تا لحظه اي كه داماد خارج شود. در اين فكر ها بود كه داماد داشت نزديك ميشد كه كم كم با مهمانان سلام و احوال پرسي كند. واقعا از شدت ترس نميتوانست از صندلي اش بلند شود. اگر تا چند ساعت پيش احساسات حمله كرده در آن روزش را بخاطر مياورد و از سر ميگذراند،‌الان فكرش اصلا كار نميكرد كه بتواند تشخيص دهد چرا اينگونه شده. شايد الان وقتش نبود و شب يا شبهاي بعد فرصت كافي داشت كه به اين حالتهايش فكر كند كه چرا؟ چرا انقدر ترسيد و دچار اضطراب شد بگونه اي كه انگار ميخواهد كيف كسي را بزند يا بر بستر شخصي رفته و ميخواهد دشنه در قلب او بزند . نه انگار كه ميخواست صرفا يك شال يك متري را بر سر بگذارد يا نگذارد. آري. همين "يك شال يك متري"‌كه بابت آن بارها و بارها از پسر هاي مختلفي در زندگي اش شنيده بود كه "فقط يك شال است،‌يك شال يك متري، همين!‌ انقدر سبك است كه نميتوان پرسيد چرا نميخواهي زير بار آن بروي..." اما حالا ميديد كه زنهاي مجلس بابت اين يك متر پارچه به همهمه افتادند و مادر شوهرش هنوز نگران "همين يك متر پارچه ي ناقابل"‌بود. خسته شد!‌ يا بايد به عهدي كه با خود بست وفا ميكرد و يا بايد به عهد قديمي ترش وفا ميكرد و كاري ميكرد كه تپش قلبش از بين برود و اين پارچه ناقابل را... انگار نميخواست حتي به آن فكر كند. فوري به تلويزيون نگاه كرد. دلش قوت قلب ميخواست. قوتي كه هميشه در قلب او كم بود. انگار از اول هم اين قوت در دلش نبود و دل او بدون قوت تولد يافته بود.

آهنگ شادي به مناسبت ورود عروس و داماد نواخته ميشد و مرد ها برعكس زن ها در حال رقص بودند. ناگاه در ميان آن مرد هاي غريبه شوهر خود را ديد كه به ميان مي آيد و مي رقصد و دست ميزند. هيچ گاه شوهرش را انقدر شاد و بي دغدغه نديده بود. شوهرش را ميديد كه ميخندد و خوشحال است گويي كه آن مجلس و آن تالار، اول و آخر دنياست.

داماد داشت نزديك ميشد. دخترك روسري اش را در دست داشت. كم كم متوجه نگاه هاي متعجب زن هاي هم جوارش شد ولي داشت به شوهرش در مانيتور نگاه ميكرد. شايد اگر آن شال را سرش نميكرد اوضاع خيلي تغيير ميكرد. مادرشوهرش قطعا گله ميكرد و اظهار ناراحتي. حتما به پسرش ميگفت :زن تو مايه ي آبرو ريزي من شد و مرا خجالت زده ي فاميل كرد. قطعا به پسرش مي فهماند كه انتخابش مايه ي شرمساري بوده. و حرف هايي ميزد كه فروغ شادي از چشمان پسرش رخت بربندد. مسلما زن هاي فاميل ديگر رغبتي به مراوده با آنها نخواهند داشت و چه بسا ممكن بود ديگر دعوتي براي عروسي در كار نباشد كه شوهرش مثل امشب انقدر شاد و فارغ از غم ميان پسر هاي فاميل برقصد...

به همه ي اين ها انديشيد و بغضي سنگين در گلويش احساس كرد. لحظه ي نهايي تصميم فرا رسيده بود. شال را در دستانش فشرد.

 زير لب گفت:... دوستت دارم ...

.

.

.

|+| نوشته‌ي فرد نقال در چهارشنبه 19 مرداد1390  |
 فداي مهربونيت بشم خدا

سكانس 1

-         دينگ... اس ام اس!

باز ميكنه ..."واي عزيزم دوستت دارم تمام لحظات دلتنگتم"

-         كي بود؟

-         دوست دخترم. اس ام اس زده و ابراز علاقه ميكنه

-         ها ها ها... خدا به تو شانس بده. ببينم با هم ... آره؟!

-         نه! اين چه حرفيه ميزني. اينجور دختري نيست.

-         برو بابا! دخترا همه مثل همند. كافيه عاشق بشن. بعدم فرض كن عاشقت نيست. تو كه بدت نمياد. ديوونه مگه نميگي خوشگله مگه اين همه ازش برام نگفتي؟ عكسشم ديدم بجاي تو دهنم آب افتاد! تازه دوستت هم كه داره و ميخوادت. تا وقتي با همين و به اشتباهش پي نبرده و تو هم ازدواج نكردي حالشو ببر پسر.

 

سكانس 2

-         خوشگلكم؟

-         جان؟

-         واقعا به اين فكر نكردي كه اين كار چقدر لذت بخشه؟

-         نه. به نظر من هم خوابگي لذت بخش نيست مگر با كسي كه دوستش داري. شايد!

-         (پس ايوب راست ميگفت). چقدر جالب! من هم منظورم دقيقا همين بود! ميدوني؟ وقتي به اين موضوع فكر ميكنم هيچ دختري به چشمم نمياد. هيچ كسو زيبا نميبينم. حس ميكنم هيچ زني بهم لذت نميده. كه تازه حالمم بهم ميزنه. اما تو...

-         واي الهي قربونت برم كه انقدر متعهد و دوست داشتني هستي.فداي اين احساساتت.

-         من بايد فداي تو بشم. فداي چشمات. صورت زيبات. صداي قشنگت.بدن نازت. هيجانت. لبهات...

-         واي بسه ديوونه شدم!

-         حالا ديوونه ترم ميشي اگه يه روز رضايت بدي خانم گل.

-         آخه چه جوري؟

-         بذار حداقل حرفشو بزنيم! ميخوام از روياهام بگم...

 

سكانس 3

-         من فكرامو كردم. حس ميكنم ميتونم تورو به آرزوت برسونم.

-         يعني چي؟! من باورم نميشه تو بتوني. تو انقدر پاكي كه... البته نزديكي اگه با عشق همراه باشه هيچ زشتي اي نداره و عين پاكيه.

-         برو پيگير شو از رفيقات بپرس خونه اي جاي ندارن؟ ايوب ميتونه جايي رو جور كنه واسمون؟

-         نميدونم. اما عزيزم خوب فكراتو كردي؟

-         آره عزيزم. يه پرده ي بكارت، يه جسم ناقابل كه قابل اين همه قشنگي وجود تو رو نداره. من دلم ميخواد اين لذتو بهت بدم.

-         واي يعني ميشه؟... من جا ندارم. ولي از ايوب ميپرسم ببينم چي ميشه.

 

سكانس 4

-         از دوست دخترت چه خبر؟ بالاخره حال داد يا نه؟!

-         ديوونه حال يعني چي. البته تازه تصميم گرفتيم. گفت ميتونه بهم بده.

-         آهان يعني تا حالا كاري به كار هم نداشتين ديگه؟

-         نه والا. اما ديگه طاقت ندارم. خوشگله. دخترم هست. مطمئنه. دقيقا همونيه كه ميخواستم. تو كه ميدوني من مثل تو نيستم. دنبال جا ميگردم واسه...

-         يعني ميگي تا حالا تجربه نداشته؟ واقعا دختره؟ همه جوره؟

-         آره. نداشته. دختر خوبيه. همه جوره باكره است!

-         آهان... خب؟‌از جا حرف ميزدي.

-         آره. خواستم ببينم تو جاي سراغ نداري؟ خونه خالي اي، چيزي.

-         ... والا نه ندارم. اما... .

-         اما چي؟

-         هيچي. حالا خبرشو بهت ميدم.

 

سكانس 5

-         سلام. ايوبم. چطور مطوري؟

-         بــــــــــــه!‌ آقا ايوب گل. جيگرتو! چي شد بالاخره؟

-         راستش جا پيدا نكردم. ولي زنگيدم بگم دنبالش نگردي بهتره.

-         مي بخشيد؟! چرا

-         هيچي. كلا بي خيال شو. اين همه زن. اين همه كيس. اگه ميخواي دخترم باشه من سراغ دارم منتها شغلش اينه. پولشو ميگيره.

-         من كه نميفهمم. يه روز ميگي بهت حال داده يا نه، يه روز ميگي تا وقتي هست استفاده كن، الان ميگي بي خيال شو؟ نميخواي خونه تو بدي بگو نميدم ديگه اين بامبولا چي چيه؟

-         تو كه به ساز خودت مي رقصي از اول هم همين بودي. ولي حس ميكنم اون دختر آدم اين كار نيست. واستون دردسر ميشه. تو كه كارتو ميكني و ميري. ممكنه برات دردسر درست كنه. يا حداقل نفرين كه بلده! نمي ارزه بخدا. من با زنهاي زيادي بوده ام. ولي هيچ كدوم عاشقم نبودن. من هم نبودم. كارمو كردم،‌پولشو دادم.

-         يعني چي؟ چجوري بگم من مثل تو نيستم. نميتونم. نميتونم با يه دست خورده بگردم.

-         معلومه كه مثل من نيستي. اين كار تو نامرديه. تو كه نميخواي بگيريش. ديگه چرا...

-         باشه باشه. فهميدم. از لطفت واقعا ممنون! رفيق مارو باش. يه وقت نتركي از حسادتا؟ فعلا باي...

 

سكانس 6

-         چي شد عزيزم؟

-         هيچي. ايوب جا پيدا نكرد كه هيچ، پيشنهاد هم داد اين كارو نكنيم.

-         واسه چي؟!

-         خب معلومه عزيزكم. از حسادتشه. خودش صد نفرو ترتيب داده، به من رسيدني ميگه دست نگهداريد، ميتي كومان وارد ميشود!

-         ....نمكمي. حالا ميخواي چي كار كني؟

-         نميدونم والا. همچنان در تب و تاب وجودتم.

-         عزيزم خودت بگرد دنبال جا خب. بخدا نميخوام اينجوري ببينمت. عذاب وجدان دارم. من اگه عاشقتم بايد نذارم تو انقدر عذاب بكشي. رسم دوستي و عشق اين نيست كه تو اينطوري باشي و من ازت دريغ كنم. تازه ما كه ميخوايم با هم ازدواج كنيم. چرا انقدر خودمونو زجر بديم؟

-         فداي تو گل نازم بشم. من بهتر از تو هيچ كس پيدا نميكنم. من تمام فكرامو ميكنم ببينم كجا بريم تا بهت نشون بدم ميخوام چي كار كنم با تو كه انقدر دل منو بردي. حاليت كنم!

-         از دست تو!

-         بخدا كي جز تو ميتونه اين دل بي قرار منو آروم كنه؟ هيچ كس به من لذت نميده غير از تو. تو مايه ي آرامش و حيات مني جيگرم. اگرم جا گير نياورديم خودتو ناراحت نكن. اون روز كه ازدواج كرديم نشونت ميدم!

 

سكانس 7

-         ديگه خسته شدم. بخدا خسته ام كردي!

-         من چه تقصيري دارم عشق من؟!‌تو خودت بحثو شروع كردي!

-         نميدونم. فقط ميدونم كه خستمه.

 

سكانس 8

-         تازگيا بي قرار دخترعمه ام ميشم. همون كه ميگفتم قديما بهم نخ ميداد.

-         همون كه اوايل ميگفتي بابات بهش ميگه عروس گلم؟!

-         آره. منتظر ميشينم بياد خونمون. دوست دارم راه رفتنشو ببينم. دوست دارم پاهاشو بدون جوراب ببينم. اين دختر با دل من چه كرده؟ تو بگو عشقم.

-         چي داري ميگي؟ حالت خوبه؟ اگه من عشقتم پس اون خر كيه؟

-         نميدونم عسلم. شايد خوبه شايد بده. اما عشق من تويي. هميشه تو بودي و خواهي بود.

 

سكانس 9

-         عشق من چقدر اين خداحافظي لعنتي سخته!

-         آره...

-         اما باز باهات تماس ميگيرم. خب؟

-         باشه

-         قربون "باشه" هات برم الهي. عزيزكم توروخدا نشه يه وقت تنهام بذاريا؟ دارم ازدواج ميكنم ولي فقط خودت ميدوني كه چقدر دوستت دارم. چقدر دلم ميخواست زنم باشي.

-         الان نميدونم چي بگم. فقط ميتونم قول بدم كه در تمام لحظات و شرايط تنهات نذارم.

-         فداي مهربونيت بشم من.

 

                                                                            فداي مهربونيت بشم خدا

|+| نوشته‌ي فرد نقال در شنبه 20 آذر1389  |
 هديه تو

نميدونم از كجا شروع كنم به گفتن. از چشماي مهربونت. از لبخند مليحت. از ديد قشنگت به زندگي. يا از چشماي سياه و صورت خندانت؟ اينها چيزهايي ست كه مرا به بلنداي يك عمر و به كوتاهي حيات يك اشك ديوانه ي خود كرد.

نميدانم آيا هيچ وقت آن روز را بياد مي آوري؟ آن روز كه خود را به آغوش من سپردي؟ و مرا ديوانه ي خود كردي؟ من هيچ نداشتم بگويم اما تو از من خواستي زبان بگشايم. هيچ گاه عادت به فرافكني نداشتم.تا جايي كه يادم است همواره در خلوت خود بودم و مشغول فكر كردن. فكر كردن به پوچي اين دنيا و اين زندگي ام. اما تو به ناگاه پا در اين كلبه ي سياه دل من گذاشتي و تمام خلوت فيلسوفانه ي مرا برهم زدي و زمستان وجودم را بهاري تازه بخشيدي. من با تو دوباره زاه شدم و هيچ كس، شايد حتي خودت اين را نفهميد.

زمستانم براي خودم بود اما بهارم را با تو تقسيم كردم. دوست داشتم هميشه بخندي كه خنده هايت گرماي من بود. شايد گاها خيلي ناشيانه و احمقانه تو را مي آزردم . اما عزيزم من سالها پيرمردي افسرده و تنها بودم و طول ميكشيد قدر جواني اي را كه تو برايم به ارمغان آوردي بدانم. تو نيز اين را خوب ميدانستي كه هر روز بيشتر دوستت ميداشتم. هرچند ميگفتم دوست داشتن من ثابت است. من در هفته و در ماه چندين بار عاشقت ميشدم! از نو. اما... كه بود كه درد اين قلب مرا بفهمد. يادت مي آيد هميشه نميدانستيم چه كسي عشق بيشتري دارد؟

اولين باري كه با هم عشق بازي كرديم، به معناي واقعي كلمه. گريه كردي. دوبار. اول بار كه گريستي رنجيدم. خواستم خوشحال باشي. تو از خون ترسيدي اما من از همان هم لذت ميبردم. مرا در آغوش گرفتي و با صداي بلند گريستي. و دلم را خون كردي.آن چه حس عجيبي بود؟ چرا گريه مي كردي؟ گفتي از درد است. و از درد ، بسيار رنجيده اي. اما عزيزم، من ميدانستم كه چيزي فراتر از درد بود. در دشديد بود،‌اما مسئله اين بود كه اين درد را كسي برايت آورد كه تو را ديوانه وار دوست ميداشت. و تو نيز. درد داشت اما مثل از دست دادن يك فرزند بود. فرزندي كه نگاه داشتي تا به عشقت هديه اش دهي. ولي عشقت آنرا كشت و خونش را بر زمين ريخت. اگر نميكشت نميشد. هديه ي تو بايد كشته ميشد تا زنده شود. و من او را كشتم تا متولد شود. و اين درد داشت و لياقت اشكهاي پاك تو را داشت. من نيز دور از چشم تو گريستم ولي اشك هاي من در همهمه ي هق هق تو گم ميشد و بيرون نميريخت. در درون وجودم،‌اشكهايم در قلبم فرو ميريخت و بجاي سبك شدن غمم، آنرا در دلم سنگين تر ميكرد. مثل پنبه اي كه هرچه خيس تر شود سنگين تر ميشود.  بار دوم تلاش كردم جبران كنم اما تو ديگر آنجا حضور نداشتي. از حال لذت نميبردي. به گذشته مي انديشيدي كه هديه ات براي هميشه از بين رفت. و به آينده اي سراسر جدايي. و دوباره گريستي.

اين بار هم مسبب اين غم من بودم. ديگر هق هق نبود، فقط اشك بود كه مثل رود جاري بود. چشمانت حفره هايي نوراني بود كه آب حيات را از قلبت به بيرون ميراند. و من از آن آب مينوشيدم و سيراب ميشدم تا درد تو را سبك كنم.

مرا در آغوش گرفته بودي كه نبينمت اما قطرات اشكت بر صورتم ميلغزيد و صداي نفس هاي پر آهت در گوشم ميپيچيد. سرم را بلند كردم و به چشمانت خيره شدم. در آنها چه ديدم؟ دنياي حرف بود كه ميزدي. فريا ميزدي دوستت دارم. فرياد ميزدي تركم نكن. اما من نميشنيدم. شايد خود را به نشنيدن ميزدم. براي يك مرد هر چيز جاي خود را دارد. نتوانستم زندگي ام را فداي عشق تو كنم. اما آن لحظه ميفهميدم دوستم داري. و چه ابلهانه از تو پرسيدم: پس چرا من گريه ندارم؟ و تو زمزمه كردي: بعدا ميفهمي.

و حال ، امروز،‌جايي دوووور. در اين دنياي خاكي با آدمهايي كه قلبي خالي از عشق دارند و از صبح تا شام مي دوند براي ذخيره ي هرچه بيشتر آذوقه. مثل مورچگان طراحي شده براي جمع آوري گندم. مورچه هاي كارگري كه هرگز عاشق نميشوند. و تو گوشه اي ديگر از دنيا. اما عكست روي طاقچه ي اتاقم. و قبل از آن هم روي طاقچه ي دلم.

آن روز را بخاطر مي آورم كه پرسيدي: اگر يك روز از هم جدا شويم دلت برايم تنگ ميشود؟ و من بخاطر مي آورم كه گفتم: دل من قرارگاه عشق توست و هرگز نبايد جايش را براي حضور تو تنگ كند. بايد آنقدر گسترده باشد تا چون تويي در آن جاي داشته و هميشه باقي باشد.

اما الان ميبينم با اينكه شديدا دلتنگتم اما انگار بيش از پيش در قلبم هستي. دوستت دارم

|+| نوشته‌ي فرد نقال در دوشنبه 11 خرداد1388  |
 روزی که "..." شد.

خسته و کوفته. برگشت از يک روز پر کار. از خيابانهاي شهر خسته تر. الوده تر. به خانه. خانه ي خود خودش. جايي که مرکز تنهاييش بود... جايي که در انجا خود را گم ميکرد...و دوباره مي يافت! چهارديواري کوچکتر از آن بود که بخواهي در آن گم شوي... اما امان از ذهن که به هر ناکجا آبادي سرک ميکشد...

کنج اتاق-تنها اتاق خانه- انجا که يک صندلي بود و يک ميز و يک تلفن.. و يک جاسيگاري.همه مال خودش. حاصل دسترنج خودش. خود را روي صندلي انداخت. سيگار آتش زد. کشيد. مکيد. گويي افکار و خاطرات مختلف را به درون ميکشد. ميبلعد. نگه ميدارد. در وجودش ميگرداند. قورت ميدهد. هضم ميکند..... و مسموم تر و گند تر از سابق به بيرون فوت ميکند! غافل از اينکه هواي اطراف سم شده و باز برميگردد داخل. سمي تر از خود سيگار،سمي تر از خود خاطرات!

خاطرات ميايند و ميروند. از يک ساعت پيش که پسرکی در تاريکي زير پل همت توي خيابون ع... ظاهر شد و  بعد از پانزده قدم، با يه طلب سلام و يه درخواست رد شده برگشت و رفت.گرفته تاااا سالها پيش، روزي که براي اولين بار "...شد". هنوز اسمي برايش نگذاشته بود ولي آنروزها ميگفتند آنروز روزي است که زن شده بود. نگاهي به سيگار انداخت. هنوز توي دستاش بود. هنوز دود ميکرد. هنوز وقت بود واسه مرور خاطراتش. اين کار براش درد داشت اما لذت هم داشت. مثل خيلي چيزها. مثل خود سيگار. مثل سک س. مثل کارهاي خسته کننده ي پشت ميزي. مثل  مثل مثل خود زندگي. زندگي با تک تک ثانيه هاش تيک تاک تيک تاک. انگار داره ميگه درد لذت درد لذت درد لذت درد لذت. يکي در ميون بي هيچ تخفيفي!...
تيک تاک تيک تاک. ساعت ميزد. سيگار دود ميکرد. سيگار ميخواست تا آخرش باهاش بمونه. رفيق نيمه راه نبود. دست آخر هم خاکستر ازش بمونه. سيگار فقط معشوق نيست که وقتي نيست دلت بخوادش و وقتي هست دلت بلرزه! سيگار عاشق هم هست. تو دل ميکني ولي اون انگار دل نميکنه! و حتي وقتي ميميره هم باهات ميمونه. پا به پات هم مياد جلو. هم دوشته. عشقته و عشقشي. ناموس نيست. ده قدم هم عقب تر نيست. و بعد چه راحت سرشو خم ميکني و فشارش ميدي توي زيرسيگاري! و بعد هم با دلي عاشق نفسهاي آخرشو ميزنه و ميميره... رفيق نيمه راه نيست.

داشت دود ميکرد. هنوز فرصت بود واسه اينکه اونم دود کنه. پر بشه از خاطرات و دوباره خالي شه. پر بشه. خالي شه. آره. روز بروز خاطراتی مسموم تر از قبل. اما چه لذذذذذتي داشت!
انگار فيلم زندگیش از همون روز شروع ميشد. از همون تاريخ. و از همون لحظه. شايد پنج ثانيه هم نشد. نه. سه ثانيه. نه. يک ثانيه و نيم. یک ثانیه و نیم برای چه شدن؟ براستی چه شده بود؟ اره يک ثانيه و نيم طول کشيد تا نجيب بشه نا نجيب. تا پاکدامني بشه ولنگ و وازي. تا بسته بشه باز. تا دختر بشه زن! اره اون روز با يه رفيق نيمه راه يک ثانيه و نيم طول کشيد براي زن شدن. براي دست خورده شدن . براي کنار گذاشته شدن.. براي ديگر خواسته نشدن و نانجيب شدن. براي طرد شدن. يک ثانيه و نيم طول کشيد واسه مايه ي ننگ خانواده شدن. واسه شنواي "تو از اول هم ول بودي" شدن.
اما واقعا اينها بود؟ نه. نبود. حالا او مرد زندگيش بود. از اون روز که براي هميشه از رفيق نارفيق خداحافظي کرد، شده بود مرد زندگي خودش. اون يک ثانيه و نيم براش مثل طول کشيدن امضاي قاضي بود: آزاد. زنداني را آزاد کنيد. اون روز روزي بود که دختر نبود. ولي زن هم نبود. روزي بود که مرد شد. مرد زندگي خودش شد. ديگر ننشست گوشه ي خونه تا يه شاهزاده ي سوار بر پرايد/پژو/پرادو بياد ببرتش اون دور دورا.قبلش هم ببرتش جايي که سند دختر بودنش مهر تاييد بخوره. و بعد از ذهنش بگذره که "اين شاهزاده ي سوار بر پرايد/پژو/پرادو ي من قبل از اينکه ميوه ي تازه و دست نخورده اي مثل منو پيدا کنه که بخره بذاره گوشه ي خونه اش، چند تا ميوه رو (چه خورده شده چه تازه چيده شده) رو جويده و تفاله اشو تف کرده؟" و بعد بخواد به خودش بقبولونه که "مهم نيست! مهم اينه که اون پرايد/پژو/پرادو داره. همين و البته به علاوه ي يه قلب پر از عشق ناب و قشنگ از من! برا من کافيه توي اين دنيا!". دستشو گرفت به زانو های خودش. و بلند شده بود. و هنوز هم داشت بلند میشد.

آره اون روز روزي بود که شد آقاي خودش. نه خريدني نه فروختني. نه نجيب نه نانجيب. نه زن نه دختر. که يک مرد. و شاید نه فقط مرد. آری مرد هم نشده بود. این روزها مرد کسی است که نامرد است. مرد کسیست که میخرد و میفروشد. مرد کسیست که میکند. با ازدواج، بدون ازدواج. قبل از ازدواج، بعد از ازدواج. مجرد، متاهل. مرد کسیت که میرود. مرد کسیست که با داس می آید داسی که همیشه تیز است داسی که همیشه آماده ی زخم زدن است. مرد در باران، در آفتاب، دربرف، می آید و میرود. پس نباید گفت که مرد شده بود!!!  يک جوانمرد. يک انسان آزاد و مستقل با تمام انسانيتش با تمام منيتش. دیگر خودفروش نبود  و هوس خودفروشی هم به سرش نمیزد! آري آن روز روزي بود که او "من" شده بود. به معناي واقعي کلمه... .
سيگار ديگر دود نميکرد. توي زيرسيگاري له شد ولي مهم اينه که تا آخرش موند...

 

|+| نوشته‌ي فرد نقال در دوشنبه 23 دی1387  |
 سخني با كودكي ام... كوچيكتر از دستاي تو

دلبند من،

دیشب توی اون تاریكی اتوبان، با اونهمه چراغ ماشینهای توی ترافیك كه از دور چشمك میزدند،‌یه لحظه كه توی شیشه ی ماشین كه به خاطر سرما بسته بودمش و مثل آینه صورتتو نشون میده، نگاه كردم. مسلما ابروها، بینی،لبها، و مژگانم را میشناختم. اما چیزی را دیدم كه سالها بود نمیدیدم. از همان دوران كه دیگر نگاه مردان غریبه ی در خیابان نسبت به من متفاوت شد و بهم گفتند: بزرگ شده ای.

توی اون شیشه ی ماشین كه مثل آینه شده بود نگاه كردم. دلبند من، بعد از سالها، اون چشمان قشنگتو دیدم. دوباره ازشون معصومیت میبارید.

مثل اون شبهایی كه بابا جون تو و خواهرتو میبرد "ددر" كلی دوچرخه سواری و توپ بازی میكردید و بعد كه با هم بگو مگو و دعواتون میشد(!) باباتون با دلخوری سوارتون میكرد توی ماشین و تمام مدت نصیحت میشدید كه شما دو تا فقط همو دارید پس با هم خوب باشید و سر چیزهای بیهوده دعوا نكنید... . شما هم قهر كرده بودید. او سمت خودش بر میگشت بیرونو نگاه میكرد تو هم همین كارو میكردی. به ماشینهای اتوبان نگاه میكردی. به اون همه چراغ نگاه میكردی همه زرد و قرمز و نارنجی و با خودت میگفتی :"چقدر دنیا بزرگه! من كی با این دنیای بزرگ آشنا میشم؟ من كی قراره قاطی آدم گنده ها بشم و دیگه بچه نباشم؟"

توی همین فكر و خیالها بودی كه به چشمای خودت تو اون شیشه زل میزدی-كاری كه هنوزم میكنی و تو چشمای ادما زل میزنی- و باز با خودت فكر میكردی كه:" اصلا وقتی من بزرگ شم چه شكلی میشم؟"

اون موقع هیچ نمیدونستی كه چشمات زیباست! چون كسی بهت نگفته بود. یعنی پسری نیازی به این نداشت كه بخواد مطرحش كنه. و به هر دلیل از چشمات بگه. فقط مامانت میگفت قربون شكلت برم. كه این هم چیزی به عنوان زیبایی به تو تلقین نمیكرد. اما اون چشمها سرشار از معصومیت بود.چشمایی كه وقتی با اون همه چراغ اتوبانها مواجه میشد درشت تر هم میشد و میگفتی:"وااای چقدر چراغ! چه دنیایی چه خیابونایی! مامان اینارو كی ها میسازن؟ آدما میسازن؟ پس این همه تیر چراغ و ماشین و خیابونو خدا نساخته؟ یعنی ما ادما انقدر قدرت داریم؟! حتما مردا میسازن نه مامان؟!"

با همون چشمای معصوم دنیا رو ساده و بی ریا میدیدی. و بزرگ.

دلبندم امشب همون چشما رو تو شیشه ی ماشین دیدم. اما دنیا رو خیلی متفاوت میبینم. نمیدونم چرا باید دوباره به یادم اومده باشی. چرا باید اون معصومیتو دوباره ببینم در حالی كه انقدر دیدگاهم عوض شده... .

اما دلبندم دنیا چیزی نبود كه ازش توقع داشتی باشه. تو با آغوش گرم از دنیای آدم بزرگا استقبال كردی. تو با خوشحالی بلوغت رو هم پذیرفتی اما نگاه مردان غریبه به تو سرشار از... سرشار از... نمیدونم اسمشو چی بذارم. انقدر كثیفه كه حتی روم نمیشه به زبون بیارم. شاید تو دنیای آدم بزرگا بهش میگن :هیزی. آره، تو با هیزی و تمام هم معنی هاشم آشنا شدی. آن زمان بود كه اولین شرم و خجالت كثیف به تو تحمیل شد.

تو با آغوش باز تجربه های تازه رو پذیرا شدی. اما هر كدوم بهت یه روی كثیف از خودشو نشون داد. تو میخواستی دنیا خوب و قشنگ باشه اما نشد.

دلبندم دنیا بزرگ نیست. دنیا كوچیكه و سرشاره از آدمای كوچیك. دنیا كوچیكه و سرشار از حرف و سخن كوچیك. دنیا كوچیكه و سرشار از عشقهای كوچیك.

دنیا كوچیكه حتی كوچیكتر از دستهای قشنگ تو.

دنیا انقدر كوچیكه كه اگه دروغ نگی یعنی دیوونه ای. دنیا انقدر كوچیكه كه اگه توش دلت بگیره نباید گریه كنی. انقدر كوچیكه كه بهت یه نقاب میدن و میگن اینو بزن و الا... و الا آبمون تو یه جوب نمیره. اون نقابو شب و روز، روز و شب باید داشته باشی.

دلبندم دنیا انقدر كوچیكه كه دیگه "دوستت دارم" توش معنایی نداره. حرفی كه یك روز آرزو داشتی، با تمام وجود آرزو داشتی فقط از دهن یك نفر بشنوی و با همون یك نفر تا آخر عمر خوشبخت باشی چون دوستت داره. همون روزی كه دستات كوچولو بود ولی چشمات درشت و معصوم. دلبندم دنیا انقدر كوچیكه كه گاهی روی لبه ی تیغ میری و یه "اره" یا "نه" تمام وجدان و شرف تو رو محك میزنه.

دنیا انقدر كوچیكه كه قدر و ارزش تو رو تاب نمیاره و با همون آدمای كوچیك تو رو در حد یه كالا افول میده. همون وجودی كه اگه بخواد، فقط بخواد، میتونه ماری كوری بشه و جان خیلی از همون آدمای كوچیكو نجات بده. میتونه شكسپیر بشه و قلب آدمو نهیب بزنه. میتونه گاندی بشه و طعم آزادی رو باز به خیلی از آدمای كوچیك بچشونه،‌همون وجودو تا حد كالای استفاده شدنی پایین میارن. و اگه از 35 سال بالا بری و با یه آدم كوچیك نتونی تمام وجود با ارزش و بزرگ و قابلتو شریك كنی بهت میگن ترشیده. یعنی تو و بدن تو با یه چیز خوردنی هیچ فرقی نداره براشون،‌ساخته شده واسه همین.

اما دلبندم یه روز باید با یكی از همین آدمای كوچك تمام زندگیتو تقسیم كنی. البته شاید او بازم انقدر كوچیك باشه كه خودش برای خودش با آدمی مثل خودش زندگیشو دور از چشم تو تقسیم كرده باشه. اما چاره ای هست؟ مگر خودت نخواستی با این دنیای به خیال خودت "بزرگ" اشنا بشی؟

دلبندم دنیا انقدر كوچیكه كه یه آدم میتونه توش خودفروشی كنه فقط برای پول. برای قدرت. انقدر كوچیكه كه راحت بهت چیزی رو دیكته میكنن كه هیچ آگاهی ای ازش نداری و به خاطر همین نادانی، ذهن و فكرتو میفروشی. مختو انگار قالب زدن. مغز تو و همكارانتو. تو و همقطاریاتو. غافل از این كه یه روز به مقصد میرسی و میبینی بدجوری باختی.

خودتو میفروشی،‌همه ی وجودتو میفروشی فقط به اون فكر پوسیده. توجیه، توجیه، توجیه. من نمیدونم چه جوری این دنیا به این كوچیكی جا واسه این همه توجیه پیدا كرده.

اما دلبندم تو به این چیزها فكر نكن امشب فقط معصومیت چشماتو دیدم و دلم نیومد این چیزارو كه خیلی وقته باعث شده چشمای من با چشمای تو فرق كنه رو بهت نگم.

از طرفی دوست دارم چشمات همیشه معصوم بمونه. دلبندم انقدر چشماتو باز نذار و درشت نكن. اگه پلیدی و كثیفی دیدی سریع چشماتو ببند. چون اگه اون چیزو ببینی دنیا رو سرت خراب میشه. اون وقته كه باید بفهمی بزرگ شده ای. قاطی آدم بزرگا شده ای. فهمیده ای دروغ این نیست كه وقتی میپرسن چند سالته؟، به جای 6 سال بگی 60 سال و همه بخندند. فهمیده ای خیانت این نیست كه امروز تو مدرسه واسه دوستت قیافه بگیری و فردا دوباره باهاش بخندی و بازی كنی. فهمیده ای كه دل شكستن این نیست كه كاردستی خواهرتو پاره كنی تا مامانت نفهمه تو استعدادت كمتره. دلبندم نذار چشمای معصومت خیلی چیزارو ببینه.

باور كن دنیا اون طور كه فكر میكنی نیست. حتی بزرگ هم نیست.

دنیا كوچیكه دلبندم. حتی كوچكتر از دستهای تو

|+| نوشته‌ي فرد نقال در پنجشنبه 30 خرداد1387  |
 
 
بالا